|
چقدر سخت است منتظر کسی باشی که هرگز خیال آمدن ندارد....
|
|
زن کــ ــه باشــ ــی
گــ ــاهـــی کــ ـم میاوری دســ ــت هایی را کــ ـه مــ ــردانگی شان امــ ـنیت میاورد و شــ ــانه هایــ ـی را کــ ــه اســ ـتحــکام اغـــ ـوششــان لـــ ـمس ارامــ ـش را بـــ همـــ ــراه دارد دســـ ــت خودت نیســـ ـت زن کـــ ــه باشـــ ــی گــ ــاهی دوســـ ـت داری تکــ ــیه بدهـــ ـی پنـــ ـاه ببـــ ـری ضـــ ــعیف باشــ ـی دســ ـت خودت نیســ ـت زن کـــ ـه باشــ ـی گهگــ ـاه حریصــ ــانه بو میکــ ـنی دســـ ـتهایت را شـــ ـاید عـــ ـطر تلــ ـخ و گـــس مـــ ـردانه اش لابـــ ـه لای انگــ ـشتانت باقــ ـی مانده باشـــــد زن کــ ـه باشــــ ـی گاهــ ـی میزنـــ ـی زیر گریـــه کـــ ـه دلـــ ـش بلرزد و صــ ــدایت کــ ــند بانـــــو... دســ ـت خودت نیســ ـت زن کـــ ـه باشـــ ـی گــ ـاهــــی رهــ ـایـــش میکــ ـنی و پشــ ـت ســـرش ابــــ میریزی و قــــ ـناعت میکــ ـنی به رویــــای حضـــ ـورش به امیــــ ـد اینـــکـ ـه او خوشـــ ـبخت باشـــ ـد زن کـــ ـه باشــ ـی همـــ ـه ی دیوانگـــ ـی های عالــــم را بلـــدی میتوانـــ ـی زیر لبــ ترانه بخوانـــ ـی و اشـــ ـپزی کنـــی میتوانـــ ـی جــ ــلوی اینـــ ـه موهــ ـایت را شــ ـانه کــنـــ ـی و حــــــس کنی نگـــ ـاهش را میتوانــــ ـی ساعـــ ـت ها به امـــیــ ـد گـــ ــره خوردن شالـــ دور گردنـــش ببافـــی و در هــ ــر رج بوســ ـه بکــ ـاری برای روزهای مبــ ـادا کــ ـه کنــارش نیســـ ـتی... زن کــ ـه باشــ ـی باید صـــ ـبور باشی مــ ـدارا کنی و با همــ ـه ی بغــ ـضت لبخند بزنی زن کــ ــه باشی... هــ ــزار بار هم کــ ـه بگویــد دوســـ ــتت دارد... باز هم خواهــ ـی پرسی دوســ ـتم داری؟ و ته دلــت همیــ ــشه خواهـــ ـد لرزید زن کـــ ـه باشــ ـی هــ ـر چــ ـقدر هم کــ ـه زیبا باشی نـــ ـگران زیباترهایی میشــ ـوی که شــــاید عاشقــش شوند زن کـــ ـه باشـــ ـی هروقتــــ صــ ـدایت میکـــ ـند خوشــ ـگلکم خــ ـدارا شــ ـکر میکنی کــ ــه در چشمــ ـان او زیبـــایی دســ ـت خودت نیســـ ـت زن کــ ـه باشـــ ـی همـــ ـه ی دیوانگــ ــی های عالــــم را بلـــ ـدی...
اومدم که با هم جشن بگیریم اونم یه جشن بزرگ هورااااااااااااااااا
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() پس آهنگ کو هان اومد آهان آهان قرش بدهههههه حالا دوتایییییا بریم اونطرف باغ و یه نگاه به درخت کریسمسمون بندازیم راستی دوستامون دارن میان انگار بابا نوئل اومد سلامممممممممممممممممم مام تو لیسته کادوها هستیم؟؟؟ آره بچه ها بهم کادو داد باور نمیکنین ایناهاش خوب گفتم بابا نوئل میخوام در مورد پیدایشش بگم تا اطلاعاتتون بیشتر شه: در سده چهارم میلادی، یکی از اسقف های [[آسیای صغیر]] ( [[ترکیه]] امروز ) به خاطر رفتار مهربانانه اش با کودکان شهرت یافت.این شخص که بعدها به [[سنت نیکولاس]] ( نیکولاس قدیس) شهرت یافت، در نقاشی های [[قرون وسطا]] و عصر [[رنسانس]] به شکل مردی بلند بالا با چهره ای جدی و نجیبانه نشان داده شده است و تا حدود قرن شانزدهم، جشن مخصوص او در روز ششم دسامبر در سراسر اروپا برگزار می گردید، اما از آن پس، این جشن، تنها بهمهاجران هلندی که به [[آمریکای شمالی]] کوچ کردند، این رسم را با خود به آن کشور بردند و در آنجا بود که نام اورا با نام بابا نوئل صدازدند. اینم دو تا شعر قشنک در مورد کریمس: خانه ای کوچک وزیبا در جنگلی بزرگ با درختانی بلند و پوشیده از برف به غیر از آدم برفی که لبخندی بر لب دارد همه کنار آتش بخاری جمع اند و چه شادمانه و خوشبخت سال نو را با هم و در کنار کاج تزیین شده جشن میگیرند و بیرون دانه های بلورین آرام آرام پایین می آیند در شب برفی کریسمس.....
![]() ![]() ![]() عید است و شادی نه عید نوروز جشن مسیحاست نامش کریسمس آغوش مریم نوری مبین است بس میدرخشد آن زوح ماهش بلبل ز شادی با صدترانه بر شاخه شاخه هی پر میزند فصل زمستان چه نوبهاریست دشت و دمن شد باغچه زیبا شبنم به گل ها ناز است و غلطان رویایی گشته دنیای گل ها تن پوش روشن هرجاصفاییست از سوز سردی آنجا نمایان صد لاله در باغ بر سبزه حالی ست این لطف و رحمت از ان الله ست
حالا ادامه ی جشن ارکستر کجاست؟
خوب دیگه وقت خوابه بای بای سلام دوستای خوبم کریسمس نزدیکه ما شیعه هستیم اما اسطوره ی احترام و عزتیم دوست دارم با هم میلاد مسیح و بزرگ و گرامی بداریم . دوست حقیرشما فاطمه به همراه دوست خوبم افسانه( دوستتون داریم) من زیر باران ایستاده ام
و انتظار تو را می کشم چتر روی سرم نیست می خواهم قدم هایت را ، با تعداد قطره های باران شماره کنم تو قبل از پایان باران میرسی یا باران قبل از آمدن تو به پایان می رسد؟! مرا که ملالی نیست حتی اگر صدسال هم زیر باران بدون چتر بمانم نه از بوی یاس باران خورده خسته می شوم نه از خاکی که باران ، غبار را از آن ربوده است... هر وقت چلچله برایت نغمه ی دلتنگی خواند و خواستی دیوار را از میان دیدارهایمان برداری بیا من تا آخرین فصل باران منتظرت می مانم... میدانم که می دانی! برای این همه دلتنگی دیواری کوتاهتر از "نبودنت" نیافتم تو که خوب میدانی سهم قناری دلم دیدن میلههای قفس تنها با پس زمینه این آبی بیکران نبود... و خوبتر میدانی حجم این همه دلتنگی از مرکز ثقل زمین تا آسمان هفتم نیز تجاوز میکند...!!! و باز هم می دانی که این دست های بی تو در هجوم این گریههای طوفانی در خوشبینانهترین حالت نابود می شود!!! اما چه فایده؟؟؟ که از تمام عطرهای دنیا تنها لحظهای بویی شبیه آغوشت می خواهم...! تا هوش از سر این همه دلتنگی ببرد... ![]() میگذرم از میان رهگذران مات
مینگرم در نگاه رهگذران کور اینهمه اندوه در وجودم و من لال اینهمه غوغاست در کنارم و من دور دیگر در قلب من نه عشق نه احساس دیگر در جان من نه شور نه فریاد دشتم اما در او نه ناله مجنون کوهم اما در او نه تیشه فرهاد هیچ نه انگیزه ای که هیچم پوچم هیچ نه اندیشه ای که سنگم چوبم همسفر قصه های تلخ غریبم رهگذر کوچه های تنگ غروبم آنهمه خورشید ها که در من می سوخت چشمه اندوه شد ز چشم ترم ریخت کاخ امیدی که برده بودم تا ماه آه که آوار غم شد و به سرم ریخت زورق سرگشته ام که در دل امواج هیچ نبیند نه خدا نه ناخدا را موج ملالم که در سکوت و سیاهی میکشم این جان از امید جدا را می گذرم از میان رهگذران مات میشمرم میله های پنجره ها را مینگرم در نگاه رهگذران کور میشنوم قیل و قال زنجره ها را (فریدون مشیری) دوستت دارمها را نگه میداری برای روز مبادا،
نکردهای و روی هم تلنبار شدهاند. بعد میبینی آدمها ازت فاصله میگیرند متهمت میکنند به هیزی… به مخزدن به اعتماد آدمها. سواستفاده کردن. به پیری و معرکهگیری… اما بگذار به سن تو برسند. بگذار صندوقچهشان لبریز شود آنوقت حال امروز تو را میفهمند بدون اینکه تو را به یاد بیاورند
آنگونه كه تنهايي را ميخواستم نيافتم.. آنگونه كه خود را ميجستم باز نيافتم.. و حال اينجايم،همين گوشه ي دنيا.. جايي كه آنقدر كوچك است كه كوچكم كرده.. جايي دور،خيلي دور.. نزديك به شما ولي دست نيافتني.. مرا دريابيد،ببينيد،بشنويد.. مرا بخوانيد،مرا بفهميد.. مرا بخواهيد،مرا بخواهيد.. مرا از صميم قلبتان بخواهيد،همينگونه كه هستم.. دورتر از واقعيت،دورتر از حقيقت و دورتر از همه ي شما ميشوم.. طوري كه باز اين تنهايي را ،اين غربت نشيني غم آلود را به دركنارتان بودن ترجيه ميدهم.. و باز با خود خود تنها ميمانم..
کاش توی قحطی شقایق بشینیم توی یه قایق بزنیم دلو به دریا من و تو تنهای تنها اونقدر میریم که ساحل بشه از من و تو غافل قایقو با هم میرونیم اونجا تا ابد میمونیم جایی که نه آسمونش نه صدای مردمونش نه غمش نه جنب و جوشش نه گلای پرخروشش مثل اینجا آهنی نیست پس ببین یادت بمونه کسی هم اینو ندونه زنده بودم اگه فردا وعده ما لب دریا........
در فردای باشکوه برایت دعا خواهم کرد ای پروانه بی پروا دعا خواهم کرد که بالهایت از وزش طوفان های شبانه در امان بمانند دستان خالی اماپر از امیدم را بالا می برم و برایت میخوانم و شمع چشمانم را برایت روشن نگاه میدارم از تاریکی نترس صبح در راه است صبحی آرام و صبور....
بی قرار از غم غروب هنگام برای علاج بغض عصر
خورشید را گرفتم در قفس گذاشتم در اتاقم تا همیشه روز باشد بی غروب و بی دلگیری.... نگاه خورشید را غم گرفت خورشید خون مرده شد چون غروب ومن باورم شد غم من بغض من و همه ی دل تنگی های من همه از اسارت است نه غروب بی تو تنهاتر از این فصل خزانم بی تو در پنجره ی آه نهانم بی تو درعاطفه ی باد در این بغض بهار زیر یک خنجرسنگی وسیاه می مانم چون تو باشی همه شوقم با تو در راه رسید به کرانم من تو را در نفس عشق در این فصل سپید من تو را در همه تکرار کنانم ای تو معنای رسیدن ای همه سبز بهار این بار بمان این بار بمان پاره های دل من را به حضورت بسپار
من پذیرفتم شکست خویش را می رسد روزی که بی من لحظه ها را سر کنی می رسد روزی که مرگه عشق را باور کنی می رسد روزی که شبها در کنار عکس من نامه های کهنه ام را مو به مو از بر کنی...! با تمام بی کسی هایم... با تمام خستگی هایم ... در این سکوت سرد... با تمام دل تنگی هایم... با تمام وجودم و با اشکهایم که بر روی گونه هایم جاریست مینویسم
*** دوستت دارم
چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنها ییست ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشا ییست در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما همه از ما گریزانند تو هم بگذر از این تنها رفیقان یک به یک رفتند مرا با خود رها کردند و به سوی اوج ویرانی پل پرواز من بودند گمان کردند که هم دردند دریغ از عزیزانی که هم آواز من بودند همه خود دردمند بودند
اينگونه باش:شاد اما دلسوز... ساده اما زيبا...مصمم اما بي خيال... متواضع اما سربلند...مهربان اما جدي... سبز اما بي ريا...عاشق اما عاقلشقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم حرفهایی هست برای نگفتن که اگر گوشی نبود نمیگویم وحرفهایی هست برای نگفتن حرفهایی که هرگز سر به ابتزال گفتن فرونمی آورند و سرمایه های ماورایی هر کس حرفهایی است که برای نگفتن داردحرفهایی که پاره های بودن آدمی اند و بیان نمی شوند مگر مخاطب اصلی خویش را بیابند... |
كد لوگوي قلبي خسته از تپيدن
دریافت کد شکل ایکون دریافت کد تغییر شکل موس
|